طاها مهاجر

ترهات

طاها مهاجر

ترهات

طاها مهاجر

عقل پیدا شد چه خوانی" ترهات"
راه پیدا شد چه پایی بی ثبات
#مولوی

علم می‌گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می‌میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می‌کند که ماهی از بی‌آبی به دلیل طبیعی نمی‌میرد. ماهی به خاطر آب، خودش را می‌کشد»


بسم الله

پس از نشان دادن کارت دانشجویی ام به حراست دانشگاه به سرم زد تا در هوای سرد دی ماه با سردیس جناب امیرکبیر سلفی بگیرم . پس از گرفتن چند عکس با ژشت های مختلف یکی از رفقای گرمابه و گلستان از راه رسید و پرسید : امروز چندم است ؟ بدون معطلی پاسخ دادم :"بیستم" و مشغول مشاهده عکس ها شدم . کمی بعد سرم را بالا آوردم و پیش خود " امیر" را دیدم... 

با وقار همیشگی اش قدم می زد . اما این بار تند تر و با اضطراب تر! خشم، اضطراب و اندوه حالت امروزش را به کلی دگرگون کرده بودند . انگشتانش را محکم به کف دست می فشرد. تلاش می کرد کودک بی جان مقابلش را ندیده بگیرد . از جهل  آن مرد خونش به جوش آمد، خشم از پایش شروع به جان گرفتن کرد و از دهان بیرون دوید و فریاد کشید : ای نادان! مگر خبر به تو نرسیده که با زیر پا گذاشتن قانون مغروم خواهی بود؟

مرد نگاهی به پیکر بی جان فرزند انداخت ... تنها واژه ای که از جمله ی "امیر" فهمید غرامت بود . رعشه به جانش افتاد ... روزگار سختی می گذراند و روز را سخت به شب می رسانید . با صدایی لرزان گفت : اما ... اما من پولی ندارم ... 

"امیر" سرش را پایین انداخت . عرق سردی روی پیشانی اش نشست. پاهایش کم کم سست شدند و دستانش شانه های مرد را گرفتند : حکم همان است! باید غرامت بپردازی ولی این غرامت را من به جای تو می پردازم .

مرد بدون ذره ای اثر نشاط در چهره اش، پیکر بی جان کودکش را زیر بغل زد و "تشکری" پراند و خداحافظی کرد . 

"امیر" روی صندلی نشست . در حال خودش بود که صدا زدند: امیر ... باز هم ...

مرد دیگری وارد شد . لاغر اندام و نالان . کودک شیرخوارش را مقابل صورت "امیر" گرفت. 

"امیر" طاقت نیاورد! مقابل کودک شیرخوار بی جان زانو زد و گریست! به پهنای صورت ... 

دستانش را مشت کرد و صدا در داد که : مگر افراد ما برای واکسن و مقابله با بیماری به سرزمین شما نیامدند ؟ 

مرد گفت : آمدند ... اما فالگیرها و دعا نویس ها از این کار باز داشتندمان! گفتند هر که واکسن استفاده کند جن زده می شود ... 

گریه امانش نداد . 

"امیر" و مرد در کنار هم گریستند ... 

هرگز "امیر را بدین حال ندیده بودند. در راهرو می گریست و آشفته حال و بی هدف راه می رفت. 

میرزا دل به دریا زد و پرسید : امیر! چه شده ! حالت چرا چنین است؟ 

"امیر" گفت : فرزند از دست داده ام ... 

از جواب " امیر " متعجب شد . فرزند امیر  را ساعتی پیش قبل از آمدن نزد امیر دیده بود . 

گفت : آقا زاده که حالشان خوب است ... 

امیر فریاد زد: آن دو کودک که جلوی چشمم آوردند را می گویم . همه ی فرزندان این سرزمین فرزند من اند! 

مسئول جهل این مردم منم . من جهل را ریشه می کنم ... 

.........

اکنون 175 سال از آن واقعه می گذرد ! جان دادن عده زیادی از مردمان بر اثر بیماری آبله و جهل مردم در استفاده از واکسن و راه های پیشگیری از بیماری! از گریه ی امیرکبیر!

در تاریخ نوشته شده سلطان صاحب قران ، امیرکبیر را تبعید کرد و به قتل رسانید. اما ذره ای تردید به خود راه ندهید که سلطان صاحب قران به تنهایی قادر به چنین کار عظیمی نبود . لشگری از جهل می بایست همراه ناصرالدین شاه می بود تا قدرت صدور چنین فرمانی را به او بدهد.

هنوز هم دیوارهای حمام فین می گویند امیرکبیر ، هنگام به قتل رسیدن، در چهره قاتلان خود نه خشم دید و نه نفرت او در چشمان قاتلان خود، دریا دریا جهل دید و حماقت .

بیستم دی ماه بزرگداشت بزرگمردی است که کتاب تاریخ ایران از کشیدن نام او به خود می بالد! بیستم دی ماه روز بزرگداشت پدر این سرزمین است. مردی که درخشان ترین دوره را در مدت وزارت 3 ساله اش برای این مملکت به ارمغان آورد. امروز روزبزرگداشت کشته جهل است. 

من و تو مسئول جهل این مرمیم !

من و تو فرزندان امیرکبیریم!

.... 

حالا سردیس امیرکبیر را به دید دیگری می نگرم

  • طاها مهاجر

بسم الله

به عکس اغلب انسان ها، روز اول سال اول تحصیلم را به خاطر ندارم .

به خاطر ندارم چگونه به مدرسه رفتم، مراسم روز اول به چه صورت بود یا حتا روپوشم به چه رنگ بود

تنها تصویر گنگی که از ان زمان به خاطر دارم، سجاد است، پسری سیه چرده که آشنایی من با او به صورت کلیشه ی "با من دوست می شوی؟" نبود 

درس خواندم، به سال های بالاتر آمدم و رسیدم به پنجمین سال تحصیل. برای نخستین بار در زندگی ام در انتخابات شورای دانش آموزی شرکت کردم و به عنوان نفر دوم برگزیده شدم

بماند که مزه اش زیر زبانم رفت و بعد از آن تقریبا همه سال عضو شورای دانش آموزی بودم. 

کار جدی شده بود، سازمان بهداشت مدرسه به من سپرده شد و اقدامات ارزنده ای در این راستا انجام دادم . 

نوبن به ثبت نام مدارس تیزهوشان رسید و من مانند بسیاری از هم قطارانم ثبت نام کردم. بدیهی بود از من توقع قبولی هم می رفت، اما از اقبال بد ، یا شاید هم خوب، شب آزمون در تب سختی سوختم و صبح روز آزمون هنگامی که هم قطاران من سر جلسه بودند، زیر سرم با بیماری ام کلنجار می رفتم

بزرگتر شدم، اول راهنمایی! 

خلاف اول دبستان،تمامی جزئیات اول راهنمایی را بسیار روشن و شفاف به خاطر دارم

با گروهی دوست شدم و روابط عمیق تر شد و کم کم رفاقت معنا گرفت

شاگرد اول هر سه سال راهنمایی شدم و از من توقع قبولی در آزمون استعدادهای درخشان می رفت. 

که از اقبال بد، شاید هم خوب ، تاریخ ثبت نام کمی عقب جلو شد و من از ثبت نام بازماندم 

و افسوس خوردم 

افسوسی از عمق جان 

چرا که هم قطاران من در مدارس سمپاد می توانستند تحصیل کنند و من می بایست در مدرسه ای گمنام در شمال شرقی ترین نقطه ی تهران درس می خواندم .

کمی بزرگتر شدم . 

افسوس مدارس سمپاد سال اول دبیرستانم را گرفت . 

ترم اول معدلم بیست شد و ترم دوم ١٩٠٨٩ 

کمی بزرگتر

حضور در شورای دانش آموزی، صحبت های بیشتر و دغدغه های مهم تر . 

کمی بزرگتر، امتحانات نهایی 

گویا این تب بنا نبود یک بار برای همیشه رخت از تن من برببندد 

پنجامتحان را با تب شدید گذراندم، با این کیفیت که پیش از امتحان زیر سرم بودم و پس از آن هم به درمانگاه می رفتم 

دکتر می گفت استرسی است 

معدلم شد ١٩.٨٦ و سال سوم را هم به پایان رساندم . 

و اما سال چهارم! 

سال سرنوشت

به زعم من مهم ترین سال زندگی هر فرد پیش از ازدواج

به گمانم، بر خلاف خیل کثیری از امیرکبیری ها، سال پیش دانشگاهی من بسیار خوش گذشت 

به جرئت می گویم از هیچ تفریحی فروگذار نکردم 

روزی را به خاطر نمیاورم که والیبال بازی نکرده باشم، یا گیم نت نرفته باشم، یا دور از چشم بقیه بیرون نرفته باشیم و ... 

البته کتمان نمی کنم مه درس هم می خواندیم!

خیلی هم 

خاطرم هست روزی را که با دوستانم مجبور شدیم یک شبانه روز کامل درس بخوانیم که به برنامه ی گزینه دو برسیم، و بعدش بیهوش شدیم و وقتی بیدار شدیم که دیگر زمان آمدن نتایج آزمون بود 

سردرد های استرسی که البته دکتر می گفت استرسی است را به طور کامل به یاد دارم . سردرد هایی که گاهی از فرط و شدت آن سرم را به دیوار کلاس می کوبیدم ،مجاز و کنایه و استعاره نمی گویم واقعا سرم را به دیوار می کوبیدم

اما همه ی این سختی ها را دوست داشتم ... 

برایم لذتبخش بودند

به خودم می بالیدم از سختی کشیدن 

مهم ترین عامل این احساس رضایت ، بودن اولین رفیق ها کنارم بود

من ، همیشه منزوی و گوشه گیر بودم 

هستم

اما در سال پیش دانشگاهی ام به لطف رفقایم، تا حد زیادی گوشه گیری را کنار گداشتم و از لاک خودم بیرون آمدم

نوبت به روز کنکور رسید 

بدون استرس سر جلسه نشستم 

اعتراف می کنم دلیل اینکه کنکورم را خوب ندادم، صرفا عدم توانایی ام در حل سوالات بود! 

می دانستم رتبه ی خوبی کسب نخواهم کرد

گذشت و روز اعلام نتایج رسید 

با اضطراب سایت را باز کردم و چشمانم را بستم . 

همیشه جواب می دهدو بهترین نتیجه ها پشت چشم بسته است. 

با اینکه این بار می دانستم نتیجه ، نتیجه ی چنان مطلوبی نیست، رضایت داشتم از رتبه و رشته ی قبولی ام . 

و باز هم گذشت و من به خود آمدم و دیدم زیر سردر دانشگاه امیرکبیرایستاده ام!

به پشت سر نگاه کردم، سجاد، روپوش، زنگ ورزش، بازی قلعه، شورای دانش آموزی، مبصر، بر پا، اجرای مراسم سال تحصیلی توسط خودم، دوستانم، رفقایم، سالن مطالعه، گزینه دو و... همه و همه پشت سرم ایستاده بودند وبدرقه ام می کردند! 

و این امر را گوشزد می کردند که

: در آستانه ی ١٩ سالگی هستی و این نوزده سال زندگی هیچش به چشمت نیامد.

همه و همه یکصدا فریاد می زدند که 

در عرض حیات، زندگی کن! 

مثل پیش دانشگاهی ات ... 

چرا که یک روز به خود خواهی آمد و زندگی هفتاد هشتاد ساله ی خود را همانند این چند سال خواهی دید... 

همگی همراه هم گفتند بیست سال ندای عقلت را به هر چیز ترجیح دادی و یک سال بهدلت توجه کردی 

و این یک سال شده بهترین سال عمرت! 

و واضح است که چرا گفتند 

در آن زمان که کند عقل عاقبت بینی 

ندا ز عشق برآید که هر چه بادا باد...

  • طاها مهاجر

بسم الله

چندی پیش مطلبی برای "حرف تو" ارسال کردم با این عنوان: " آیا خداوند زن را آفرید؟" 

منتشر نشد. 

چون علاوه بر جنبه ی طنز شامل اهانت به جامعه ی زنان بوده است به زعم "حرف تو"! 

نشریات این مملکت همواره از بیان حقایق واهمه داشتند .

همواره حقیقت گویان مهجور مانده و مطالبشان نشر نمی یافت. 

و خداوند خیر دهاد خالق وبلاگ و وبلاگ نویسی را که حرف های حقمان را بتوانیم فریاد بزنیم! 

بعد از این مقدمه بروم سر اصل موضع! 

درست سه روز بعد از کنکور سراسری 96 -این غول بزرگ ، این نفرین شده که خواب و خوراکمان را گرفته بود، این دشمن سرسخت که هنور به درستی مشخص نیست ضربه ی او به ما کاری تر بوده یا ضربه ی ما ، ما پیروز بوده ایم یا او- مراحل ثبت نام در آموزشگاه رانندگی را گذراندم. 

این مراحل، مراحل سختی هستند!

خصوصا برای مذکر ها! 

از آزمایش گروه خونی و معاینه ی چشم گرفته ، تا بالا و پایین شدن در طبقات برای گرفتن معافیت تحصیلی ...

بعد از طی کردن مراحل دشوار ثبت نام که حقا می توان آن را برابر با آخر هفته ی یک کنکوری در نظر گرفت، کلاس های آیین نامه آغاز شد. 

تا قبل از آغار کلاس های آیین نامه مطالبی که در مورد بانوان سرزمین گفته می شد، نزد من مزاحی بیش نبود. 

اما مطالب حقیقت داشتند! 

از بیست و چهار عضو کلای آبین نامه فقط یک نفر در آزمون مقدماتی مردود شد، و او هم از بانوان محترم بود! 

تا اینجا مشکل خاصی نداشتم! 

یعنی ابدا مشکلی نداشتم وقتی که مدرس آیین نامه می فرمود:"حق تقدم در تقاطع هم عرض با خودرویی است که سمت راست او خالی باشد" و شکل شماتیک آن را پای تخته کشید و یکی از بزرگواران از جنس مخالف حقیر فرمودند :"اون دست چپش میشه!!"

یعنی ابدا مشکل نداشتم وقتی سر کلاس فنی همه ی خانم ها خوابشان برد . 

نوبت به کلاس های عملی رسید . 

کلاس عملی برای منی که از اول راهنمایی رانندگی را آموختم امر هیجان انگیزی نبود و نیست. 

در محدوده ی تعلیم رانندگی حقیر ، بی شمار اتومبیل تعلیم رانندگی به چشم می خورد، تقریبا به ازای هر درخت یک ماشین  تحت تعلیم مشاهده می کنید.

و من بیش از توجه به رانندگی خودم، به رانندگی هنرآموزان از جنس مخالف دقت می کنم . 

که چه رنجی می برند برای رانندگی . 

که چه رنجی می برند برای هماهنگ کردن گاز و کلاچ! 

که چه رنج غیر قابل تحملی می برند برای پارک دوبل! 

پارک دوبل برای یک دختر کابوس است ... 

حال آنکه من و هم قطاران من آن را از گردش به راست ساده تر می بینیم . 

و در انتها نکته ای را به مقامات بالای مملکتی گوشزد می کنم. 

"عدم صدور گواهی نامه برای بانوان 98/65 درصد از مشکلات ترافیکمان را حل خواهد کرد به جان چهار تا بچم!"


  • طاها مهاجر

بسم الله 

آی میچیگین عزیزم! 

تو تنها کسی هستی که از دو سانتی متری بودنت خاطره دارم تا حالا که برای خودت مردی یک ساله شده ای! 

روز قبل از تولدت را یادت نیست ! 

ولی من به خاطر دارم .

روزی که نشستم کنار مادرت و چند ساعتی را به دیدن فیلم گذراندیم. 

و تو هیچگاه شوق من را برای فردای آن روز درک نخواهی کرد ...

روز یکشنبه... روز موعود! 

تو یادت نیست که لشکرکشی کردیم به بیمارستان برای دیدنت ...

تو یادت نیست آن شب را که ماندیم کنار تو و مادرت در بسمارستان .

تو حتا به خاطر نمی آوری عکس هایی که درست وقتی چند ساعته بودی از تو گرفتیم! 

مثل آمدن رئیس جمهور شده بود! 

دوربین ها آماده بود و عکاس ها پشت سر هم صف کشیده بودند که ببینندت.

روزهایی بود که تازه استرس کنکور را تجربه می کردیم! 

تو به خاطر نداری وقتی از بیمارستان به خانه ی ما آمدی! 

تو به خاطر نمی اوری دردهای مادرت را ! 

تو به خاطر نمی آوری که از پنجره ی پشت سرت "سوز" می آمد! 

درست وسط چله ی تابستان!!

تو به خاطر نمی آوری 117 عکسی که در سه روز اول آمدنت به خانه ی ما از تو گرفته شد...! 

تو به خاطر نمی آوری دزدکی آمدن هایم به خانه تان را برای دیدنت! 

ولی من خوب یادم هست! 

یادم هست هلو تحرکت را زیاد می کرد! 

یادم هست پایت را فشار می دادی به شکم مادرت و مادرت غرش را به من میزد... 

یادم هست پیجی که در اینستاگرام در سن سه روزگی ات ساختم!

یقینا بیشترین خاطره ی زندگی ام را با تو دارم 

تویی که عزیزی! 

نه فقط بخاطر خودت 

همه ی بچه ها عزیزند! 

بخاطر مادرت! 

چون پسر آبیز ددایی!

چون برادر مائده ای! 

اولین سالگرد تولدت مبارک آی میچیگین !

.

پ.ن: بعدها که خواندن و نوشتن آموختی، این نامه ها را خواهی خواند ... 


  • طاها مهاجر

بسم الله

ماه رمضان ها همیشه با خودم فکر می کنم اصلا چرا ؟

چرا خداوند یک ماه از سال را قرار داده است برای روزه گرفتن؟

فکر می کنم که حکمتش چه می تواند باشد ؟

گرچه سخنرانان و روحانیون، سخنی تمام رانده اند در این وصف اما من قانع نشده ام .

نمی توانم بپذیرم حکمت همچین کاری، درک کردن گرسنگان باشد، در حالی که سفره های رنگین افطارمان به جاست !

نمی توانم بپذیرم حکمت یک ماه روزه داری، جلوگیری از خواهش های نفسانی باشد، در حالی که در طی روزه داری مان هر کاری انجام می دهیم جز خوردن و آشامیدن !

نمی توانم بپذیرم تحمل سختی باشد هدف چنین ماهی، ولی خیل کثیری از ما، بدون سختی ، زیر کولرهای گازی خنکمان، شانزده ساعت را لم بدهیم و بخوابیم و آسوده باشیم و بعدش هم بنالیم از سختی و طولانی بودن روز و روزه!

حکمت چنین رفتاری باید ورای این ها باشد.

مثل خیلی از احکام دیگر!

اینکه بگوییم روزه می گیریم تا حال گرسنگان را بفهمیم، به همان حد مسخرست که بگوییم نماز می خوانیم تا ورزشی کرده باشیم!

و ذهنم افسار تفکراتم را می گیرد و می برد سمت مفهومی به نام تعبد .

مفهومی که در عین بی مفهومی، پر از مفاهیم است .

مفهوم بندگی!

خیلی از ما نمی دانیم چرا نماز می خوانیم، چرا روزه می گیریم ، چرا به اهل بیت ایمان و محبت داریم ، چرا هفت دور، دور یک خانه ی سنگی می گردیم ، چرا سنگ می زنیم به یک دیوارو هزارها چراهای دیگر!

اخیرا مطالبی می خواندم در توجیه علمی برخی احکام !

دانشمندی سوئدی فرموده اند : نماز صبح مسلمانان تاثیر بسزایی در سلامت جسم دارد چرا که ورزش در آن ساعت همه ی سلول ها را بیدار و فعالیت آن ها را بهتر می کند .

و به همگان پیشنهاد داده بود در موقع اذان صبح چند حرکت کششی انجام دهند برای سلامتی ...

این تفکر کسی است که مفهوم تعبد را نمی فهمد .

او نمی داند نماز چیست ، چرا باید باشد ؟

کالبدش را می بیند .

اما بسیاری از احکام، نه بلکه تمام احکام، پشتشان تعبد خوابیده است .

پشتشان محبت خوابیده است .

بله محبت !

دوست داشتن و محبت به خداوند، یعنی اطاعت از اوامر او.

یعنی بگوید باش، پس بشود.

یعنی بگوید سی روز روزه بگیر، بگویی چشم.

بگوید بعد از این سی روز ، در یک روز به خصوص ، روزه نگیر، باز هم بگویی چشم!

توجیه علمی احکام، روح احکام ، روح محبت به خداوند را از بین می برد.

اصولا علمی نگاه کردن به هر چیز (علم را به معنای علمی آن (!) یعنی مترادف کلمه ی تجربه در نظر بگیرید ) خرابش می کند .

.

پ.ن: روزه های ماه روزه تان قبول!

  • طاها مهاجر

بسم الله

در چند روز گذشته خیلی مسائل برایم روشن شد .

برایم روشن شد رفیق گرمابه و گلستان می تواند برای حمایت از کاندیدای مورد علاقه اش، زیر رفاقت چندین ساله بزند.

برایم روشن شد فردی که سر انصافش قسم می خوردم، می تواند بی انصاف ترین مردم روی زمین شود.

برایم روشن شد سیاست دورمان می کند .

برایم روشن شد من را به سیاست چه کار؟

سال ها پیش نزد پدری که به اقتضای شغلش سیاسی است(یا به اقتضای سیاسی بودنش این شغل را برگزیده!) اقرار کرده بودم به بیزاری از سیاست!

همیشه می گفتند سیاست پدر و مادر ندارد!

نمی فهمیدم یعنی چه!

نمی فهمیدم حصر یعنی چه؟

نمی فهمیدم خراب کردن چهره های اصیل انقلابی یعنی چه؟

نمی فهمیدم این همه تخریب و توهین یعنی چه ؟

اما حالا می دانم .

حالا می دانم که قدرت آن چنان برخی را مست می کند که به هر وسیله ای متوسل می شوند.

همه می گویند پیروز اصلی انتخابات این مردم اند.

ولی به عکس من معتقدم این مردم تنها بازنده اند!

بازنده هایی که چهار سال به چهارسال، بیست هزار آرزو می خوابانند زیر طرفداری هایشان و بعد از انتخابات اوضاع همان است .

بازنده هایی که دنبال فرح اند، دنبال شادی اند، حالا به هر بهانه ای، پیروزی روحانی در انتخابات باشد، یا باخت تیم ملی به آرژانتین حتا.

انتخابات 88 برای منی که آن سال ها، نوجوانی ده، دوازده ساله بیشتر نبودم اثر مخربش را گذاشت.

اثر مخرب این هشت سال مردن روح و فهم سیاسی در بین جوانان هم سن و سالم است .

مردن فکر کردن است .

از همه شان بپرسید چرا به فلانی رای دادی؟

نمی دانند .

چون آن قدر سیاهی های سیاست را دیده اند که از آن متنفر شده اند.

چون نمی خواهند خودشان، فکرشان، عمرشان صرف یک بازی بی انتها شود.

این هشت سال این کار را با ما کرد!

گاهی با خودم فکر می کنم، خب بعد از نسل حاضر چه ؟

وقتی این جماعت راس حکومت، توانایی اداره امور مملکتی را نداشته باشند، چه کسی می خواهد سکان این مملکت را در دست بگیرد؟

من و شمای جوانی که بیزارمان کرده اند از سیاست ؟

و اینجاست که باید از آینده ترسید.

آینده ای خیلی نزدیک ...

  • طاها مهاجر

بسم الله

امروز سی ام اردیبهشت ماه 1396 است و 56 درصد مردم خوشحال اند از اینکه نامزد محبوبشان، برای چهار سال دیگر بر سر کار خواهد بود.

اما باید بدانیم از امروز تا چهار سال آینده اتفاق خاصی نخواهد افتاد!

نه عقاید عده ای کوته فکر درست می شود ، نه یکرنگی و یک دلی ایجاد می شود و نه بناست مملکتی گلستان شود.

امروز ما روحانی را انتخاب کردیم، نه برای برنامه ها و آرمان های بلندش!

روحانی را انتخاب کردیم، نه برای حضور بی سابقه اش در مناطره.

روحانی را انتخاب کردیم که اوضاع را نگه دارد.

روحانی را انتخاب کردیم که بی سوادی چون احمدی نژاد بر سرکار نیاید .

روحانی را انتخاب کردیم که 88 تکرار نشود.

به قول اخوی انتخال روحانی اکل میته بود، عندالاضطرار!

باید بدانیم، آش همان آش است و کاسه همان کاسه.

ظریف قهرمان خواهد ماند.

برجام سر جایش است .

عداوت راستی ها تمامی ندارد.

من و شما هم می نویسیم برای وبلاگی که خواننده ندارد.


پ.ن: جناب روحانی، ما همه کردیم کار خویش را، نوبت تو شد بجنبان ریش را

پ.ن2:این چند مطلب اخیر که کمی رنگ و بوی سیاسی گرفت و خودم می دانم حقا ناشیانه هم بود، صرفا حرف های نگفته ای بود که بیان شد و بیان شدن و نشدنش برای تارنمای بدون خواننده چندان تفاوتی هم ندارد.


  • طاها مهاجر

بسم الله

بسی جای تاسف دارد اوضاع این مملکت!

مملکتی که کاندیدای ریاست جمهوری اش که از قضا از سادات هم هست، با یکی از سبک ترین و بی مغزترین خوانندگان ایران که حتی مجوز هم ندارد، دیدار می کند که رای جمع کند!

مملکتی که نامزد از نسل اهل بیت پیامبرش، از امام رضا (ع) استفاده ی ابزاری می کند که رای بیاورد!

مملکتی که کاندیدای از نسل پیامبرش، میتینگ غیرقانونی برگزار می کند!

مملکتی که نامزد از نسل پیامبرش، طعم کار اجرایی را نچشیده و وعده های فضایی می دهد

مملکتی که مردمانش برای لج رای می دهند!

مملکتی که حزب هایش، برای کم کردن روی هم(!) مناظره می کنند و تالله هیچ یک هم به فکر این مردم نیستند.

حقا مردمان خوبی داریم که این همه را می بینند و دم نمی زنند

هیچ کس هم به حرف ها و توصیه های کدخدا توجهی ندارد!


پ.ن : هنوز هم می گویم سیاسی نیستم و زیاد از عالم سیاست سر در نمیاورم، ولی آدمی مزین به عقل که هست !

  • طاها مهاجر

بسم الله 

بسی جای تعجب و شگفتی دارد رفتارهای آدمی! 

این دگرگونی ها و تغییرات سخت متعجبم می کنند! 

صحبتم راجع به هر دگرگونی رفتاری و فکری در طول زندگی است.

قبل تر ها مطلبی نوشتم راجع به آرزوهایی که اسمشان آرزو نبود، بلکه بیش تر به پیش بینی شبیه بودند! 

و بعد از مدتی آرزوها تبدیل به خاطره می شدند و این نخستین تغییر فکری بود که به نظرم می آمد! 

کمی سنم بالاتر آمد.

دیدگاه های اجتماعی، اخلاقی مذهبی و حتا خدای نکرده سیاسی ام با آن چه در چند سال گذشته بود شدیدا متفاوت شد.

اشخاصی که شاید چندان تمایلی حتا به دیدنشان نداشتم شدند رفقای گرمابه وگلستانم و رفقای گرمابه و گلستانم شدند آشناهای سلام علیکی!

و همیشه از این تغییرات ترسیده ام . 

که مبادا جوری تغییر کرده باشم و تغییر کرده باشند که از اقوال و کردار گذشته ام سخت پشیمان شوم. 

همیشه ترسیده ام که این تغییرات مثبت بوده اند یا منفی.

همیشه ترسیده ام که آیا اصلا لازم بود این تغییر؟ 

و بعد از چندی به خودم می آیم و می بینم بی آن که من بخواهم و یا حتا توجه داشته باشم همه چیز تغییر کرده.

وضع کنونی کشور هم همین طور شده. 

بزرگ قبیله نظرش به نظر بزرگوار دیگری(وار را پسوند شباهت در نظر بگیرید وگرنه او را با بزرگی چه کار؟) نزدیک تر بود و حالا آن قدر شرایط تغییر کرده که نظرشان بهم نزدیک که نیست، هیچ، مغایر هم هست! 

و بزرگوار جواب آن همه حمایت بزرگ قبیله را حقا خوب پس داد. 

.

پ.ن1: بیایید یک بار هم که شده،حافظه تاریخی مان را به کار بیاندازیم و بدانیم چه می کنیم! 

.

پ.ن2:اطرافیانم می دانند که به شدت از سیاست و سیاست بازی گریزانم. این صحبت ها هم فقط بیان ترس از تغییرات بود و بس! 

.

پ.ن3:برادر کنکورش را سال 88 و در بحبوحه ی انتخابات داد و من 8 سال پس از او ، رای اولم را در بحبوحه ی انتخابات 96! 

.

پ.ن4:بی انصافی است که از این رفیق یک ساله ی خود یادی نکنم، 80 روز تا کنکور!

.

پ.ن5:شاید در نگاه اولتان عنوان و متن بی ربط به نظر بیایند، ولی اگر کمی فکر کنید ارتباطشان را خواهید یافت

  • طاها مهاجر

بسم الله 

حالا که چهار روز مانده است به رفتن این سال کوتاه و پرحادثه، خواستم پیش دستی کرده باشم و سال گذشته را مرور کنم! 

همین چند روز پیش بود انگار که برای آغاز سال 95 می نوشتم ...

سال نود و پنج خوب شروع نشد! 

خانواده برای شروع سال نو خواب ماندند و تنها دقایقی قبل از سال تحویل مهیای تحویل سال شدیم! 

به اقتضای سالی که نکوست از بهارش پیداست، انتظارش را داشتم که سال، سال خوبی نباشد! 

بزرگترین حادثه ریلی ایران رخ داد! 

حق بهداد سلیمی را در المپیک خوردند!

پلاسکو ریخت !

اقای رفسنجانی فوت شد

گورخوابان پیدا شدند 

پرسمولیس دربی را باخت و ... 

برای یک سال کوتاه که کوتاه تر از همه سال های قبل از خودش بود، این همه حادثه تحمل ناپذیر بود 

اما اتفاقاتی در این سال تلخی این حوادث را در کامم شیرین کردند! 

شیخ کمالیان ! 

به یاد ماندنی ترین مشهد زندگی ام! 

رفقایی عزیز تر از جان که امسال افتخار آشناییشان را داشتم 

بهترین اتفاق این سال یعنی به دنیا آمدن آی میچیگینی از جنس مهدیار

زندگی پر خنده ی سر کلاس های درس ... 

و حالا می رویم که ترک کنیم این سال ملس را ... 

و حالا می رویم برای کنکور 

بی شک اگر نود و شش مهمترین سال زندگی ام نباشد، یکی از مهم ترین هایش است! 

نود و ششی که می خواهم پر باشد از علیرضا ها و محسن ها و محمدعلی ها 

و خالی از پلاسکو ها! 

.....

پ.ن: کلیشه ی قشنگیست این طلب حلالیت انتهای سال. حلال کنید

پ.ن: نتوانستم دوام بیاورم و متنی بنویسم که خالی از کنکور باشد! به بزرگواری خودتان ببخشید

  • طاها مهاجر

بسم الله 

بارها و بارها برایت نوشته ام 

پست های اینستاگرام و وبلاگم را مرور کن... 

نوشته ام : باد خوشی که می وزد از سر موج باده ات/ کوه گران غصه را چون پر کاه می کند 

نوشته ام از خاطرات زمانی که کم سن و سال تر بودم 

نوشته ام از پراید هاچ بک تان! 

نوشته ام از زمانی که مائده می گفت : ولم کنین بذارین برم طه رو بزنم

نوشته ام دوستت دارم 

نوشته ام سی دی ها متفاوت ترین روز ها هستند، خاص ترین روزها هستند ، حتا خاص تر از اول فروردین! 

به بهانه ی مائده، آی میچی ...

از تو نوشته ام

این ها همه تویی و تو این همه نیستی! 

امروز باید جار بزنم! 

باید همه را خبر کنم که امروز مهم ترین روز در تاریخ زندگی ام است! 

باید همه بدانند امروز همان روزی است که با ارزش ترین و دوست داشتنی ترین و بهترین آدم زندگی ام متولد شده! 

تو خودت خوب می دانی. 

تو خودت خوب می دانی که چقدر دوستت دارم 

تو خودت خوب می دانی که چقدر دل تنگت می شوم وقتی که نیستی و چه قدر خوشم وقتی که می آیی! 

تو خودت خوب می دانی بهترین و مهم ترین داشته ی زندگی ام هستی! 

تولدت مبارک آبیز ددای من!❤


  • طاها مهاجر

بسم الله 

در گذشت آقای هاشمی رفسنجانی آن قدر ناگهانی بود که در ابتدا هیچ کس باور نمی کرد! 

آن قدر شایعه پخش شد در فضای مجازی که خدا می داند 

و خب بالطبعع ملت همیشه در صحنه ی ما هم طبق معمول شروع کردند به شوخی پراکنی و تلطیف فضا! 

اما این ها موضوع اصلی من نیستند ! 

موضوع اصلی من جوانان هم سن و سال خودم هستند! 

جوانانی که نه انقلاب را درک کرده اند و نه حتا سلف را! 

هم قطاران من! 

من و شما از این انقلاب چه می دانیم؟ 

ما اصلا درک کرده ایم چرا انقلاب؟ 

چرا این نظام؟ 

چرا این شخصیت ها؟ 

یک قدم فراتر رویم! 

چه می دانیم از سیاست و سیاست بازی ؟ 

چه قدر می فهمیم که سیاست یعنی چه؟ 

اینکه دوستی در مدرسه شروع می کند به خوشحالی کردن و ناسزا گفتن پشت این شخصیت را نمی فهمم! 

این که شب وفات حضرت معصومه اینستا پر می شود از پست های درگذشت هاشمی (چه له و چه علیه او) و شاید از صد پست ، یک پست راجع به حضرت باشد را نمی فهمم! 


اینکه من حالا باید خوشحال باشم یا ناراحت را نمی دانم! 

اینکه من جهت گیری و علاقمندی سیاسی ام کدام طرفی است را هنوز درک نکرده ام! 

هیچ کدام از هم سن و سال های من نمی دانند! 


و این تفاوت ما با یک نسل قبل تر خودمان است! 

نسلی که سال 88 هم سن و سال ما بوده اند ! 

این همه روضه نخواندم که بگویم ما از سیاست چیزی نمی دانیم! 


این ها را گفتم که که بفهمیم 

که بدانیم 

که درک کنیم حرف هایمان را 

بدانیم چه می گوییم 

بدانیم کدام طرفی هستیم 

خوب ببینیم 

مثل آن بی عقل هایی که ریختند در سفارت عربستان نباشیم!

گاهی اوقات خیلی از کارها تف سر بالاست! 

ضررش به خودمان بر می گردد! 

توهین به این شخصیت و تمسخر او همین حکم را دارد! 


  • طاها مهاجر

بسم الله 

سعی می کنی با دستت ساعت رو میزی را پیدا کنی و صدایش را بخوابانی! 

این صدای تکراری، نوید روز خسته کننده دیگری را می دهد.

به زحمت خودت را از تخت می کنی و شروع می کنی به آماده شدن! 

کارهای روزت را از روی تقویمت چک می کنی و مهیای رفتن می شوی! 

که یه دفعه نگاهت بر می خورد به عکس پنج سالگی ات، جلوی دیوار نیم ریخته ی خانه و دست در گردن خواهر !

خیالت می دود توی کوچه پس کوچه های خیابان بیمه و درب زرد رنگ و رو رفته ی انتهای کوچه! 

لوزی های در را لمس می کنی و وارد حیاط نه چندان بزرگ ولی با صفای خانه می شوی.

دوچرخه خراب کنار حیاطت را می بینی که پدر دو ماه است منتظرت گذاشته تا تعمیرش کند. 

و دلت می شکند که چرا تابستانت را بدون دوچرخه گذرانده ای! 

مادرت را می بینی که جلوی پنجره ی چسب خورده ی رو به حیاط خانه، دست در دست تلفن نارنجی رنگ، دارد قرار و مدار های امشب را برای دیدار هماهنگ می کند! 

با دست اشاره ای به شیشه های خالی شیر می کند که بیرون ببری شان! 

چه نقشه ها که با خواهرت نکشیدی تا یک شیشه شیر بیشتر بگیرید! 

صدای بچه ها هوایی رفتنت می کنت! 

صبرت تمام می شود! 

شیشه های شیر را رها می کنی.

"خداحافظ"ی می پرانی و می دوی وسط کوچه به دنبال دوستانت! 

چقدر خستگی ناپذیر به بازی مشغول می شوی! 

هزار بار قهر می کنی و سریع آشتی می کنی ! 

زنگ تلفن همراهت، وجودت را از بیست و سه سال پیش می کشاند توی همین خانه ی بی روح چندین طبقه ! 

فلان همکار پشت خط است و شاکی می شود که چرا دیر کرده ای! 

دوست داری بیست و سه سال پیش بمانی!

جواب سر بالایی می دهی و باز خیره می شوی به عکس! 

خوب یادت می آید عکس را! 

وقتی برای اولین بار پدر دوربین را به خانه آورد و گفت بنشینید کنار دیوار تا عکستان را بگیرم!

و تو چقدر حرص می خوردی از کمبود زمان ! 

مشق هایت را تمام نکرده بودی و الان ها بود که پرنده معروف شبکه دو ، پرده قرمز رنگ برنامه کودک را بالا ببرد و بچه های کوه های آلپ را از دست بدهی!

از طرفی از مداد تازه ات هم نمی توانی دل بکنی ! 

....

خودت را جلوی آیینه می نگری ! 

به این که چقدر ایام تو را درگیر خود کرده! 

به اینکه دغدغه های ساده ی کودکی ات، حالا شده است دغدغده های آدم بزرگ تر ها! 

به اینکه روزی برای آدم بزرگ های توی شازده کوچولو سر تاسف تکان می دادی و حالا دقیقا شده ای یکی از همان ها! 

اصلا حواست هست چند وقت است اقوامت را ندیده ای؟ 

اقوامی را که روزی تا نمی دیدی شان خواب به چشمانت نمی آمد؟

چقدر زندگی شیرین کودکی ات را گم کرده ای! 

چقدر غرق در روزمرگی شده ای!

ای کاش همیشه، در همان حیاط ساده ی کوچک خانه ی انتهای کوجه، روبروی مادر تلفن به دست، کنار حوض کوچک وسط حیاط، با همان شکل و حال باقی می ماند! 

  • طاها مهاجر

بسم الله 

راس ساعت شش ، ساعت آبی کوچکش زنگ می خورد و شروع یک روز دیگر را نوید می دهد! 

سعی می کند موقتا خفه اش کند تا چند دقیقه بیشتر بخوابد . 

بعد از هشت دقیقه کلنجار در رختخواب مجاب می شود دیگر وقت بیدار شدن است . 

برای خودش چای می ریزد و می نشیند کنار "اوپن"

نان و پنیر همیشگی اش را اماده می کند و مهیای رفتن می شود . 

رفتن به همانجایی که نیمی از هر شبانه روزش را آن جا می گذراند! 

لباس های اتوکشیده و مرتبش را برانداز می کند و انتخاب می کند که امروز کدام را بپوشد . 

راه می افتد طرف مترو و در ایستگاه منتظر می ماند! 

به محل کار می رسد. 

همان رفتار تکراری هر روز! 

همان کارهای تکراری هر روز! 

ساعت هفت و نیم عصر هم، الارم گوشی به صدا در می اید به نشانه اتمام کار .

راه می افتد به سمت مترو و در ایستگاه منتظر می ماند. 

کلید را به در می اندازد و داخل می شود . و طبق معمول جلوی تلویزیون خود را آزاد می کند تا برای روز خسته کننده بعدی آماده کند ... 

............... . 

این اوضاع زندگی خیلی از ماست ... 

و این گزارش یک مرگ است 

مرگی دردناک تر از هر مرگ دیگر! 

مرگ زندگی!


  • طاها مهاجر

بسم الله
کتاب  ها را روی پیشخوان کتاب فروشی می گذاری و با نگاهت از فروشنده می خواهی حساب کند تا بروی.یک هفته تمام کتاب فروشی های انقلاب را برای پیدا کردن کتاب موردنظرت بالا و پایین کرده ای  و حالا در تک کتابخانه رو بروی دانشگاه تهران می یابی اش!
فروشنده مشغول جمع زدن قیمت کتاب هاست که تیتر کتابی توجهت را جلب می کند.
"چگونه موفق شویم؟"
دستت می رود سمت کتاب که یک دفعه نگاهت به سر در دانشگاه بر می خورد!
سر در دانشگاه برعکس تصویری است که پشت "پنجاه تومانی" دیده بودی!
به محض گره خوردن نگاهت به دانشگاه تمام دوران تحصیل پیش چشمت مرور می شود!
الف ، ب ، پ، دو دو تا چهار تا و حالا هم که شده ای بزرگترین دانش آموز دبیرستان، مسائل نسبتا سخت دیفرانسیل!
و ذهنت راه خودش را کج می کند به  روز اعلام نتایج کنکور سراسری !
همه بدنت سست می شود .
و تصورت افسار خیالت را می کشد و می برد تا روز ثبت نام دانشگاه ! 
روزی که برایت پر استرس ترین روز بعد از روز کنکورت است!
آن روز که وقتی در شهر قدم می زنی ،حس خوب به رسمیت شناخته شدن از تک تک اعضا و جوارحت بیرون می ریزد و در عین حال از نقش هایی که قرار است در آینده به تو محول شود به شدت نگرانی !
آن روز که خودت را بزرگ شده می پنداری و به محصل های دبیرستان، همانگونه که قرار است به فرزندانت نگاه کنی ، می نگری!
و باز هم جلو می روی !
روزی که در کلاس، باز هم بخاطر پاسخ دادن سوال استاد مورد تمسخر هم کلاسی ها قرار می گیری و فریاد "وا پاچه خوارا" ی آن ها گوشت را کر می کند!
روزی را تصور می کنی که نتایج امتحانات همان ترم اول را روی "بورد" می بینی و هم دانشکده ای هایت بار هم تو را متهم می کنند .
روزی را تصور می کنی که پروژه دانشگاهی ات را تحویل می دهی و مورد تحسین قرار می گیری .
روزی را تصور می کنی که همچون دبیرستان، دوستان ریادی دور و برت جمع نیستند و تو فقط به همان نمره خوب روی "بورد" دل خوشی!
روزی را تصور می کنی که بین سخت دلی های هم دانشکده ای ها، نرمی دل یک نفر ، آرام آرام قلبت را تسخیر می کند و برای نخستین بار ، معنای واقعی "دوست داشتن "را حس می کنی .
روزی را تصور می کنی  که وقتی استاد پایش را از کلاس گذاشت بیرون ، همه متحیر می مانند که "این چه بود درس داد؟"
و تو هم با یک لبخند که بیشتر از سر بدجنسی است ، کلاس را ترک می کنی .
و روزی را تصور می کنی که باید از پایان نامه ات دفاع کنی و رسما از دانشگاه فارغ التحصیل شوی .
روزی که  با تمام ترسی که ار آن داشتی، بی صبرانه انتظار آمدنش را می کشیدی!
-آقا! پنجاه و دو هزار و پانصد و پنجاه تومان !
صدای فروشنده رشته افکارت را به هم می ریزد .
پنجاه و دو هزار و پانصد را روی پیشخوان می گذاری و شروع می کنی به واکاوی جیب هایت برای یافتن یک پنجاه تومانی!
پنجاه تومانی ای با تصویر یک سر در برعکس دانشگاه! 

  • طاها مهاجر