طاها مهاجر

ترهات

طاها مهاجر

ترهات

طاها مهاجر

عقل پیدا شد چه خوانی" ترهات"
راه پیدا شد چه پایی بی ثبات
#مولوی

علم می‌گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می‌میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می‌کند که ماهی از بی‌آبی به دلیل طبیعی نمی‌میرد. ماهی به خاطر آب، خودش را می‌کشد»

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

بسم الله

چندی پیش مطلبی برای "حرف تو" ارسال کردم با این عنوان: " آیا خداوند زن را آفرید؟" 

منتشر نشد. 

چون علاوه بر جنبه ی طنز شامل اهانت به جامعه ی زنان بوده است به زعم "حرف تو"! 

نشریات این مملکت همواره از بیان حقایق واهمه داشتند .

همواره حقیقت گویان مهجور مانده و مطالبشان نشر نمی یافت. 

و خداوند خیر دهاد خالق وبلاگ و وبلاگ نویسی را که حرف های حقمان را بتوانیم فریاد بزنیم! 

بعد از این مقدمه بروم سر اصل موضع! 

درست سه روز بعد از کنکور سراسری 96 -این غول بزرگ ، این نفرین شده که خواب و خوراکمان را گرفته بود، این دشمن سرسخت که هنور به درستی مشخص نیست ضربه ی او به ما کاری تر بوده یا ضربه ی ما ، ما پیروز بوده ایم یا او- مراحل ثبت نام در آموزشگاه رانندگی را گذراندم. 

این مراحل، مراحل سختی هستند!

خصوصا برای مذکر ها! 

از آزمایش گروه خونی و معاینه ی چشم گرفته ، تا بالا و پایین شدن در طبقات برای گرفتن معافیت تحصیلی ...

بعد از طی کردن مراحل دشوار ثبت نام که حقا می توان آن را برابر با آخر هفته ی یک کنکوری در نظر گرفت، کلاس های آیین نامه آغاز شد. 

تا قبل از آغار کلاس های آیین نامه مطالبی که در مورد بانوان سرزمین گفته می شد، نزد من مزاحی بیش نبود. 

اما مطالب حقیقت داشتند! 

از بیست و چهار عضو کلای آبین نامه فقط یک نفر در آزمون مقدماتی مردود شد، و او هم از بانوان محترم بود! 

تا اینجا مشکل خاصی نداشتم! 

یعنی ابدا مشکلی نداشتم وقتی که مدرس آیین نامه می فرمود:"حق تقدم در تقاطع هم عرض با خودرویی است که سمت راست او خالی باشد" و شکل شماتیک آن را پای تخته کشید و یکی از بزرگواران از جنس مخالف حقیر فرمودند :"اون دست چپش میشه!!"

یعنی ابدا مشکل نداشتم وقتی سر کلاس فنی همه ی خانم ها خوابشان برد . 

نوبت به کلاس های عملی رسید . 

کلاس عملی برای منی که از اول راهنمایی رانندگی را آموختم امر هیجان انگیزی نبود و نیست. 

در محدوده ی تعلیم رانندگی حقیر ، بی شمار اتومبیل تعلیم رانندگی به چشم می خورد، تقریبا به ازای هر درخت یک ماشین  تحت تعلیم مشاهده می کنید.

و من بیش از توجه به رانندگی خودم، به رانندگی هنرآموزان از جنس مخالف دقت می کنم . 

که چه رنجی می برند برای رانندگی . 

که چه رنجی می برند برای هماهنگ کردن گاز و کلاچ! 

که چه رنج غیر قابل تحملی می برند برای پارک دوبل! 

پارک دوبل برای یک دختر کابوس است ... 

حال آنکه من و هم قطاران من آن را از گردش به راست ساده تر می بینیم . 

و در انتها نکته ای را به مقامات بالای مملکتی گوشزد می کنم. 

"عدم صدور گواهی نامه برای بانوان 98/65 درصد از مشکلات ترافیکمان را حل خواهد کرد به جان چهار تا بچم!"


  • طاها مهاجر

بسم الله 

آی میچیگین عزیزم! 

تو تنها کسی هستی که از دو سانتی متری بودنت خاطره دارم تا حالا که برای خودت مردی یک ساله شده ای! 

روز قبل از تولدت را یادت نیست ! 

ولی من به خاطر دارم .

روزی که نشستم کنار مادرت و چند ساعتی را به دیدن فیلم گذراندیم. 

و تو هیچگاه شوق من را برای فردای آن روز درک نخواهی کرد ...

روز یکشنبه... روز موعود! 

تو یادت نیست که لشکرکشی کردیم به بیمارستان برای دیدنت ...

تو یادت نیست آن شب را که ماندیم کنار تو و مادرت در بسمارستان .

تو حتا به خاطر نمی آوری عکس هایی که درست وقتی چند ساعته بودی از تو گرفتیم! 

مثل آمدن رئیس جمهور شده بود! 

دوربین ها آماده بود و عکاس ها پشت سر هم صف کشیده بودند که ببینندت.

روزهایی بود که تازه استرس کنکور را تجربه می کردیم! 

تو به خاطر نداری وقتی از بیمارستان به خانه ی ما آمدی! 

تو به خاطر نمی اوری دردهای مادرت را ! 

تو به خاطر نمی آوری که از پنجره ی پشت سرت "سوز" می آمد! 

درست وسط چله ی تابستان!!

تو به خاطر نمی آوری 117 عکسی که در سه روز اول آمدنت به خانه ی ما از تو گرفته شد...! 

تو به خاطر نمی آوری دزدکی آمدن هایم به خانه تان را برای دیدنت! 

ولی من خوب یادم هست! 

یادم هست هلو تحرکت را زیاد می کرد! 

یادم هست پایت را فشار می دادی به شکم مادرت و مادرت غرش را به من میزد... 

یادم هست پیجی که در اینستاگرام در سن سه روزگی ات ساختم!

یقینا بیشترین خاطره ی زندگی ام را با تو دارم 

تویی که عزیزی! 

نه فقط بخاطر خودت 

همه ی بچه ها عزیزند! 

بخاطر مادرت! 

چون پسر آبیز ددایی!

چون برادر مائده ای! 

اولین سالگرد تولدت مبارک آی میچیگین !

.

پ.ن: بعدها که خواندن و نوشتن آموختی، این نامه ها را خواهی خواند ... 


  • طاها مهاجر